
مسجد سلیمانجوانجوانــــــــــــــــی در بیکران عمق بچگی بودمعاشق می شدمدل پاک بودمگول را حتی با وعده یک بستنی می خوردمکلک نمی زدممرد که نه ولی نامرد هم نبودممی خاستنم چون شیرین بودمبه شیرینی یک موم عسلسالها گذشت فهمیدم که ماندنی نیستمی گذرد بچگی را می گویمعشقی در کار نیستدل هم تغییر نام داده شده قلبگول که نمی خورمولی می مالم مثل شامپو بر سر مردمکسی مرا نمی خواهدبد نامم به بد نامی ابلیسپاکم به پاکی یک قدیسموم هم بد مزه و بی مزه شدهتفش می کنندزندگی تلخ استجوانی در من غوغا می کنداما چه سود......
ادامه مطلب
جوانــــــــــــــــی در بیکران عمق بچگی بودم عاشق می شدم دل پاک بودم گول را حتی با وعده یک بستنی می خوردم کلک نمی زدم مرد که نه ولی نامرد هم نبودم می خاستنم چون شیرین بودم به شیرینی یک موم عسل سالها گذشت فهمیدم که ماندنی نیست می گذرد بچگی را می گویم عشقی در کار نیست دل هم تغییر نام داده شده قلب گول که نمی خورم ولی می مالم مثل شامپو بر سر مردم کسی مرا نمی خواهد بد نامم به بد نامی ابلیس پاکم به پاکی یک قدیس موم هم بد مزه و بی مزه شده تفش می کنند زندگی تلخ است جوانی در من غوغا می کند اما چه سود... برچسبها: شعر, جوان, شعر نو, طنز, حرف دل...
ادامه مطلب